نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

اولین سونوگرافی

فرشته ی کوچولوی مامان،من و بابایی  خیلی ذوق داشتیم ببینیم دقیقا چند هفته است که اومدی تو دل مامانی. به خاطر همین، روز سه شنبه رفتیم مطب خانم دکی و ازش خواستم برام سونو بنویسه عسل مامان دوباره اظطراب تموم وجودم و گرفته بود  باخودم فکر می کردم نکنه شما تو دل مامانی نباشی ،همین جور که غرق این افکار بودم  بابایی و صدام زد و گفت ،کجایی نوبتت شده.  من در حالی که داشتم تند تند زیر لب ذکر می گفتم، وارد اتاق شدم .روی تخت دراز کشیدم و شنیدم آقا دکی داره می گه ساک حاملگی رویت شد و سن حاملگی 5 هفته و 6 روزه. واااااااااای عشقم،نمی دونی مامانی دوباره چه حالی شد،اشک و لبخندم با هم قاتی شده بود. زیر لب خدا رو هزا مرتبه شکر می کردم و می ...
20 دی 1391

بابايي و يه دسته گل زیبا

فردای همان روز من ومامان جون و عمه جون با صدای زنگ بابایی که از سر کار اومده بود بیدار شدیم البته جیگرم اون شب از خوشحالی وجود نازنینت تو وجودم تا صبح نخوابیدم   همه دوست داشتیم ببینیم بابايي چه حالی داره  بعد من رفتم جلو در و باز کردم و دیدم بابایی یه دستش حلیم و کله پاچه، دست دیگش یه دسته گل خوشگل که اون وتقدیم کرد به من  بابایی خیلی خوشحال بود همش می گفت باورم نمیشه    بعد مامان جون و عمه جون بابایی رو بغل کردن و بهش تبریک گفتن خلاصه سر سفره صبحانه با اصرار بابایی یه زره کله پاچه خوردم و .......... ...
17 دی 1391

یک شام مختصر به مناسبت حضور تو در دلم

غروب دوشنبه بعد از اینکه بابا حاجی از سر کار اومد من وبابایی به مناسبت حضور تو در دلم از بابا حاجی و مامان جون وعمو محمود و عمه جون و دخمل نازشون  محدثه کوچولو دعوت کردیم برای شام بریم رستوران همه خوشحال شدند و راهی رستوران شدیم.  عزیزم به حساب خودم شما 6 هفته بود که تو شکم مامانی بودی  بعد از خوردن غذا همه تشکر کردن و گفتن ایشالا نی نیتون به سلامتی به دنیا بیاد  بعد طبقه پائین رستوران که مرکز خرید داشت مامان جون و بابا حاجی زحمت کشیدن برای شما 1 بسته توپ خوشگل خریدن وعمه جون و عمو محمودم برای شما1 جفت جوراب ناز خریدن از اون روز تا حالا همش بهشون نگاه می کنم و باتمام حس مادرانه ای که باورش کردم نازشون میدم و روز شماری ...
17 دی 1391

رسیدن به بزرگ ترین آرزو

روز یکشنبه 19 آذر بود که بابایی همش از سر کار زنگ میزد و میگفت برو بی بی چک بگیر و منم به خیال خودم که فکرمیکردم خبری نیست گفتم باشه میرم ساعت 6 با مامان جون رفتیم داروخونه بی بی چک گرفتیم بعد مامان جون رفت خونه عمه جونی ولی من به مامان جون گفتم میرم خونه،تو دلم آشوب بود  اومدم خونه نمازم و خوندم بعد با یه بغضی که تو گلوم بود رفتم به سجده و گفتم خدا جون اگه جوابش مثبت باشه شکرت منفی ام باشه بازم شکرت. خلاصه از بی بی چک استفاده کردم دیدم جواب مثبت باورم نمی شد شکه شده بودم  نمیدونستم چی کار کنم سریع زنگ زدم عمه جونی گفتم 2 تا خط تشکیل شده عمه جیغ زد و گفت دیوونه یعنی مثبت  ولی من باورم نمیشد،عمه جون گفت زود بیا بریم آزمای...
30 آبان 1391

ورود من و تو به خونمون

عزیز مامان روز دوشنبه 17 تیر ماه 92 ساعت 11 صبح بود که بابایی و عمو محمود اومدن دنبال من وتو و مامان معصوم وکارای ترخیصمون و انجام دادن. نیکای عزیزم اگه یه روز مجبور باشم انتخاب کنم بین دوست داشتنت یا نفس کشیدن از آخرین نفسم استفاده میکنم تا بهت بگم دوست دارم ساعت 1 بعداظهر بود که به خونمون رسیدیم، جوجوی مامان همه(باباحاجی-باباولی-مامانجون-عمه جونی-محدثه جونی-زندایی جون-دایی علی)منتظر اومدن ما بودند، بابا جون زحمت کشیدند گوسفندی برای سلامتیمون قربونی کردند.  من و بابایی با هزاران بوسه و ذوق فراوان دخمل کوچولومون و که شما باشید وارد خونمون کردیم حالا دیگه ما یه خونواده ی 3 نفری هستیم.  قربون دخمل كوچولوم برم كه با عر...
6 مرداد 1391